تبليغاتX
مادرم عینک برادرم را به چشم می زند
...............


 

جرئت نمی کرد پلک روی پلک بگذارد . می دانست تا صبح که بالای چوبه دار می رود ، صدها بار خواهد مرد!

پدر گفته بود : با پول همه چیز را راست وریست می کند ، کافی است او همه چیز را انکار کند !

مادر چشم هایش دیگر اشک نداشت . یقین داشت پسرش قاتل نیست .

با تکیه به دیوار نشست . بلند شد! باز نشست . کاملا کلافه بود . باز تصمیم گرفت برود و اعتراف کند ، باز پشیمان شد .

پدر دوباره برگشته بود و او باز هیچ نگفته بود . وقت رفتن پدر گفته بود : تو ما را هم با خودت می کشی! مادرت را ، خواهرانت را! و های های گریه کرده بود .

همه چیز آماده بود . دیگر نمی ترسید . اندیشید اگر یکی آن بالا هست ، که هست! با او معامله کرده ام و آهسته آهسته پیش رفت . طناب را که به دور گردنش انداختند نفس ها در سینه ها حبس شدند! پدر مرد. مادر بیهوش نقش زمین شد . همه چیز در نگاه جوان جان گرفته بود . دعوایی که پیش آمد !... اندیشید : چه فکر احمقانه ای! حالا قاتل ایستاده است و به خریت او می خندد! خواست فریاد بزنداو بدبخت است . خرج مادر و سه خواهرو دو برادر یتیمش را می دهد . مقتول مقصر بود . او شروع کرد! پذیرفت قتل را به گردن بگیرد و حالا لحظه آخر بود!

قاتل پا پیش گذاشت . می خواست فریاد بزند دست نگه دارید ! دست نگه دارید!

صندلی رها شده بود . خون در رگ های قاضی ایستاد. او بین زمین و آسمان آویزان ماند . افتاد . طناب بریده بود .

قاتل شتابان به سویش دوید . طناب را از گردن او باز کرد و با صدایی که پر از بغض بود گفت : اگر نمی برید،  چطور؟!

جوان لبحند زد و بیهوش شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 20:5  توسط احد | 

 

پسرك بي قرار بود . پشت پنجره قدم مي زد . انتظار خسته اش كرده بود . مي انديشيد مگر رسيدن يك نامه چقدر طول مي كشد؟ با خود گفت : كاش با پست سفارشي مي آوردند ! صبح روز بعد باز تند تند از پشت پنجره به خيابان نگاه مي كرد شايد سر و كله پستچي پيدا شود. يادش آمد وقتي دوستش نامه پسر خاله اش را براي او مي خواند چقدر دل او آب  مي شد و مدام با خود مي گفت كاش من هم يك پسر خاله داشتم . يا پسر عمه ، يا پسر دايي ! اما پسرك نه عمو داشت ، نه خاله ، نه عمه و نه دوستي كه برايش نامه بنويسد ! حرفهاي شيرين و شنيدني نامه دوستش موجب شده بود هيجان او براي رسيدن نامه اش بيشتر بشود.

با آمدن صداي زنگ در به جاي باز كردن در ، دويد تا از پشت پنجره پايين را نگاه كند .پستچي نبود ! ساعت 2 بعد از ظهر بود . فكر كرد ديگر دير وقت است و حتما ساعت كاري پستچي تمام شده و بايد قيد آن روز را هم بزند ! به سراغ كتاب هايش رفت . بايد خودش را براي امتحان فردا آماده مي كرد . اما فكر رسيدن نامه از كله اش بيرون نمي رفت .

آقاي پستچي كه در زد پسرك نفهميد كي به طبقه اول رسيد و نامه را از پستچي گرفت و يك اسكناس دويست توماني ميان دستان مرد گذاشت . پستچي با تعجب گفت : اين ديگر چيست؟! پسرك خنديد و گفت : شيريني است ، مال شماست ! و در را بست و دوان دوان و خوشحال پله هاي سه طبقه را دو تا يكي كرد و به اتا قش رسيد . نامه را با اشتياق خواند . به خط آخر كه رسيد بي اختيار با پشت دستش قطره اشكي را از گو نه اش پاك كرد . جمله اي در نامه حالش را ديگرگون كرد : ديگر هرگز نامه اي براي تو نه من ، و نه ديگري نخواهد نوشت ! هر چه فكر كرد جمله آخر را كي نوشته است ؟ يادش نيامد ! نامه را چند روز پيش براي خودش پست كرده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:40  توسط احد | 


بهار كه بيايد همه چيز عوض می شود .درختان گيلاس شكوفه هايشان را ارزان به او خواهد داد و بعد ميوه ها می آيد ،چغاله بادام،گوجه سبز. و پدر خواهد آمد ! اين ها را مادر مرتب برايش تكرار می کرد .

بهار هم آمد . همه اينها هم اتفاق افتاد . اما پدر نيامد كه نيامد !

كودك گفت : مامان چغاله برام می خری؟

- مامان من گوجه سبز می خوام !

بهار داشت رخت قشنگش را می بست . شكوفه ها خيلی وقت پيش به ميوه تبديل شده بود. پدر هم گويا مانده بود يك وقت ديگر بركردد.

كود ك می گفت : مامان پس چرا نمی گيري؟

مادر می گفت باشد فردا .و كودك دوباره به انتظار فردا می ماند و چيزی نمی گفت . اما دلش يك جورهايی می شد. روز بعد سعی می كرد ديروز را در درونش خفه كند و ديگر به فردا هم دل خوش نمی كرد. می دانست كه مادر فردای ديگر را به زبان خواهد آوردو...

حالا او مادر شده بود.

كود كش هم شده بود درست كود كی های خودش .يادش می آمد چقدر وعده می داد پدر فردا خواهد آمد ، و هرگز نمی گفت كه دختركم ديگه بابا را از من نخواه . و جرائت نمی كرد دخترك را ببرد ، خاك زمين را كنار بزند و آن پايين را نشان او بدهد و بگويد : دختر گلم بابا اينجاست . بابا برای هميشه از پيش ما رفته است !

حالا او مانده بود و سوالهای بسيار و درخت های بی شكوفه و چغاله و بادام و گوجه سبزهای خوشمزه

كودك دوباره گفت: مامان برام گوجه سبز می خری ؟

مادر گفت: فردا. فردا صبح.

و باز فردا گذشت و ...

زن فكر می كرد چقدر شبيه آن روزهای مادرش شده است . حالا نه مادر بود ، نه پدری كه هرگز برنگشت !

كودك گفت : مامان نمی خوام . نمی خوام، اينقد ر غصه نخور. فردا برام بخر ، باشه؟...

مادر از خيال بيرون آمد و به خاكهای پهن شده زمين مقابلش خيره ماند . همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاده بود! و او آرزو كرد ای كاش هرگز دست كودك از دستش رها نشده بود و آن غول بی سر و پا يك دفعه نازل نشده بود!

صدای كودك گفت: مامان برام گوجه سبز آوردی؟

مادر پاكت كوچك گوجه سبز را روی زمين گذاشت . قطره اشكي از گونه اش زوی پاكت لغزيد . چشمهای مادر گرد و گشاد همچنان روی نوشته های تكه سنگ قبر دخترك بود .روی سنگ كوچك حك شده بود: آرام بخواب شيرين مادر !...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 16:50  توسط احد | 









 


 

هيچ گاه دروغ نگفته بود . نجيب بود و مورد احترام همه . همه او را به خوبي ياد مي كردند . هر گز در كمك به ديگران كوتاهي نمي كرد . لقمه ناني بود و دلي گرم و سرگرم زندگي بود . اما از مدتها پيش ديگر آن آدم گذشته نبود . به خانه كه مي آمد از زن و فرزندانش خجالت مي كشيد . بچه ها توقع زيادي از او نداشتند و همه خانواده دريافته بودند كه روز به روز وضعشان بدتر خواهد شد ! و عاقبت روزهايي از راه رسيدند كه خانواده هيچ براي ادامه زندگي نداشتند . پدر خجالت مي كشيد چيزي را كه مدتها بود ذهنش را آشفته مي كرد به همسرش بگويد . زن هم همين طور . بچه ها هم درمانده و عاجز بودند . آن شب همه در زير سوسوي چراغ گردسوز دور هم نشسته بودند . سفره خالي از نان بود و چند روزي بود كه برق خانه قطع شده بود . ديروز از شركت گاز آمدند . تلفن هم از چند ماه پيش قطع شده بود . پدر پاكت كوچكي را مقابل چراغ روي زمين گذاشت . سكوت بود و سرماي سخت خانه . سرفه هاي شديد مرضيه كوچولو ، سمانه و بابك و شيرين هم حال خوشي نداشتند . مادر گفت ما با اراده اين كا را مي كنيم ، اما مرضيه كوچولو را چه كنيم ؟ پدر گفت من و مرضيه با هم مي خوريم . من به دختر گلم كمك مي كنم .و ادامه داد امشب را هم با همين حال صبح كنيم ، شايد تا صبح خدا فرجي كرد . نيمه شب رعد غريد ، برق تمام خانه را پر كرد . همه وحشت زده چشم هايشان را باز كردند . كسي خواب نبود . كنجي از سقف اتاق شكافت .. شي اي از آسمان به درون اتاق افتاد . شي برق مي زد . مي درخشيد . تمام اتاق را گرم و روشن كرده بود . هيچ يك از افراد خانه احساس گرسنگي و سرما نمي كردند . ..

و حالا چند روز بود كه اين خانواده از خانه بيرون نيامده بودند و كسي نمي دانست درون خانه چه خبر است و آنان چه حال و روزي دارند .

نويسنده قلم را كنار گذاشت . با خود انديشيد : خاك بر فرق سرت ، تو چه زود و راحت مشكلات پيچيده آدم ها را سر و سامان مي دهي !

چشم هاي نويسنده همچنان به در بسته خيره مانده بود. قلبش گاهي تند و گاهي اصلا نمي زد. دلش مي خواست مي مرد و نبود ! هر كه ازاو حال و روز همسايه را مي پرسيد ، مي گفت هيچ نمي دانم ! چرا ، او يك چيز را مي دانست . مي دانست آن خانواده تصميم به خودكشي جمعي گرفته اند !...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:21  توسط احد | 


این کار فقط از یک دیوانه برمی­ آید. او دیوانه شده بود! شب و روز نداشت. خوابهای آشفته می­ دید. شب­ها توی خواب چاقویی را توی دستش می ­گرفت و افراد خانواده را از کوچک تا بزرگ سرمی برید! بعد از کشتن نفرآخروحشت­زده ازحال­ می­ رفت. به هوش­ که می ­آمد درمی­ یافت بازخواب دیده است!
زن بیست و پنج سال با مردش اختلاف سن داشت. همیشه اعتراض می­ کرد چرا پدر و مادرش راضی به این ازدواج شده ­اند؟! مرد هفتاد ساله بود.
زن به بهانه اینکه می­ خواهند گشتی در جاده­ های شمالی شهر بزنند، مرد را سوار ماشین کرده بود و خیلی از شهر دور شده بودند. مرد گفت: «خسته نشدی زن؟ نمی­ خواهی برگردیم؟»
زن دور زد. باز پیش رفت. یک دور دیگر. دنده عقب گرفت و باز یک دور دیگر چرخید. زن به دل کویر رسیده بود. ایستادند. مرد گفت: «این جا بوی عجیبی می­ دهد. بوی یک دشت بزرگ است. یک کویر: برهوت!» زن خندید. با صدای بلند قهقهه زد! مرد متعجب بود. خنده زن کش آمد. آرام که شد، گفت: «اتفاقاً همه جای این جا سرسبز است. اشتباه می­ کنی، کویر این بو را ندارد.» مرد گفت: «من کویر را می­ شناسم!» زن گفت: «این بار اشتباه کرده­ ای! کمی استراحت می­ کنیم و برمی­ گردیم!»
مرد گفت: «ممنون که بعد از ماه­ها لطف کردی هوایی تازه کنیم!» ادامه داد: «پوسیدیم توی آن اتاق­های لعنتی و نمور!»
زن با صدایی که پر از خنده بود گفت: «اینجا آزادی. هر قدر دلت می­ خواهد فریاد بزن.
بچرخ. نفس بکش!»
آن دو از ماشین فاصله گرفته بودند. زن دست مرد را رها کرد. «دور نشو از من!»
زن گفت کار کوچکی دارد. خیلی دور نمی­ رود، و شتابان به سمت ماشین رفت. سوار ماشین که شد نفهمید کی از آن کویر دور شده است.
شب از راه می­ رسید. هیچ جنبنده­ای در کویر نبود. زن، همانطور که با سرعت پیش می­ رفت.چشمهایش به آسمان افتاد. عقابی در آسمان چرخ می­ زد.
زن توی رختخواب بود. بازداشت یکی یکی افراد خانواده­ اش را با چاقو می­ کشت! و پنج ماه از روزی که مردش ناپدید شده بود، می­ گذشت!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:49  توسط احد | 

 

از دست خودش كلافه بود . بارها به خودش ناسزا گفته بود . باز هم اين كار را كرد و فرياد زد نفرين بر تو مردك قوزي . با اين چشمهاي ورقلمبيده و لبهاي آويزان و ... بلند شد طول اتاق را رفت و برگشت . پاهايش ديگر توان بردن و بازگرداندنش را نداشت . با يك پا مگر چقدر مي شد راه رفت ؟ نشست . در واقع روي صندلي وا رفت . آمد كلمه هي ديگر بنويسد . اما دستش قدرت حركت نداشت . دكمه ها انگار پتك هاي سنگيني بودند كه سخت بر سر و بدنش فرو مي نشستند. دفعه قبل يك جور دختر بيچاره را سركار گذاشت كه او فكر كرد طلبكار كه هيچ كلي به مرد بدهكار هم شده است . شرمنده مرد هم شده بود .

- تصادف؟...

- كجا ؟ كي ؟

- داشتم مي آمدم به ديدن شما .

دختر باورش شده بود . اما حالا چطور ؟ حالا كه دختر مي خواست آخرين قرارش را با او بگذارد . و او سخت به دختر دل بسته بود . و دختر به او . ماه ها پشت آن وسيله الترونيكي از طريق كلمه ها با هم از زير و بم زندگي هم پرسيده و گفته بودند . اما مرد هرگز نگفته بود كه وضعيت جسماني اش چگونه است . و باز هر بار به خودش گفته بود امروز نشد فردا . فردا همه چيز را به او خواهم گفت . بارها در خيال دختر را ديده بود كه او را با همان سر و وضع پذيرفته است . اما نه .دختري با آن قد بلند با آن همه زيبايي در آن روز باراني كه اولين قرارشان را با هم گذاشته بودند . و از دور او را تماشا كرده بود ... مي دانست كه دختر اگر او را ببيند بعد از آن همه وعده ها و گفتن ها و شنيدن ها حتما حواهد مرد . برگشته بود تا فكر تازه كند . اما دختر بايد او را مي ديد . بارها گفته بود ديگر طاقت بيش از آن را ندارد . و امروز آن روز بود .

مرد مشتي بر صورت خود كوبيد و باز فرياد زد مرگ بر تو مردك قوزي .چلمبه بد تركيب . ..

چاره اي نبود دو ساعت ديگر دختر سر قرار مي آمد . او نشست و نوشت : سهاي عزيز ء سلام.من تمام شدم . آنچه را امروز روي اين صفخه مي خواني خبر مرگ من است . مرا ببخش .من امروز مردم .

مرد همچنان دستش روي دكمه هاي تايپ باقي ماند . دست هايش خشكيد . بدنش خشك شد .

كسي نبود مرد تنها را از آنجا ببرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:8  توسط احد | 

 

_ لعنت به این سیم های خاردار ! به این پل ها و جاده ها !

جاده ها طولانی و پیچ در پیچ بودند، و مرد شب ها در خواب هایش کابوس می دید . او در تونل های تاریک و طویل پیش می رفت . نفس اش می گرفت ، اما باز دست بردار نبود!

شهر چراغانی بود . صدای دلنشین موسیقی روح را قلقلک می داد. کسی آواز می خواند . مرد، باز دلش می خواست برود .

_ آقا پاسپورت!

_ آقا سربازی رفتی؟

_ آقا شما متعلق به این جا هستید؟

_ کجا دارید می روید؟

و مرد دوست نداشت یک جا باشد. کافی بود لقمه ای نان ، حتی خشک داشته باشد.

و آن روز تصمیم گرفت برود. می دانست ماندن یعنی پایان همه چیز !

روزی به کوه رفت . بالا و بالاتر! در بلندترین نقطه ایستاد . هرچه صدا توی ریه هایش بود ، بیرون ریخت . فریادش تا هفت شهر رفت ! صدایش هفت شبانه روز در آسمان گردید . صدا در گوش هایش می پیچید: لعنت به این سیم های خاردار!

و باز رفت . از جاده ها گذشت . با امواج درهم و خروشان جنگید . به حشکی رسید . از جنگل عبور کرد .

_ این چندمین سیم خاردار است؟

_ و این چندمین پل است؟

مرد دور شده بود . خیلی دور! باید به آن سوی پل می رفت . پل باریک بود و دراز!

فردای آن روز روزنامه ها نوشتند : مردی از روی پل پرید و خودکشی کرد!

در روزنامه ها خبری از دو جنازه دیگر در زیر پل نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:49  توسط احد | 

 

کودک سراپا جیغ بود و فریاد! زن او را توی آغوش گرفت . در کنجی نشست و شروع کرد به شیر دادن . کودک آرام نمی گرفت . فکر کرد بچه اش دل درد دارد. شاید هم جایش را خیس کرده است ! زن چند دقیقه قبل که از سر چشمه باز گشت او را قنداق کرده بود . هوا سرد بود. برف می بارید . زن یخ روی آب چشمه را با سنگی که از شدت سردی به دستش چسبیده بود شکسته بود . با هول و هراس لباس های کودک و ظرف هایش را شسته و کوزه ای آب به دوش به سمت خانه دویده بود . می دانست فریاد کودکش رو به آسمان است! تنور داغ بود . زن دلش می خواست پاهایش را توی تنور فرو ببرد و ساعتی زیر لحاف کرسی دراز بکشد . با عجله دو تکه پارچه را روی هم گذاشت . عادت داشت قدری خاکستر نرم تنور را روی پارچه ها که زبر بودند بریزد تا پوست لطیف کودکش اذیت نشود ! جیغ کودک بیشتر از قبل شد . رنگش سیاه و کبود شده بود! زن چاره ای جز باز کردن قنداقه نداشت . فکر کرد حتما در این فاصله کوتاه که پاهای او را میان پارچه ها پیچیده بود ، جایش را خیس کرده است . کودک را که بلند کرد چشم هایش با دیدن پوست های ور آمده پاهای کودک بر روی پارچه، سیاهی رفت ! زن ، دو دستی بر سرش کوبید! تازه دریافته بود زمان قنداق کردن بچه دست هایش از شدت سرما بی حس بودند و گرمای خاکستر تنور را حس نکرده بود! کودک همچنان گریه می کرد !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:57  توسط احد | 


نگاه ها عجیب و غریب بودن

. سوال های زیادی توی ذهن آدم ها بود که دلشان می خواست می پرسیدند .اما زن و مرد دلشان نمی خواست به هیچ سوال و عکس العملی جواب بدهند ! زن با علاقه به کودک شیر می داد و مرد می ایستاد به تماشای مادر و کودک . میهمان ها رفته بودند و زن ومرد دلشان می خواست با هم حرف بزنند . اما از روزی که کودک به دنیا آمده بود تا آن روز اغلب سکوت می کردند و فقط به کودک و گاهی هم به همدیگر نگاه می کردند . فامیل و دوستان دست بردار نبودند . هر شب خانه ار آدم های مختلف پر و خالی می شد . موجود تازه متولد شده مثل این که مهره مار با خود داشت . یکی که می رفت ، دیگری می آمد! و باز یکی دیگر! و یا تلفن بود که مدام صدای زنگش درمی آمد!... عاقبت صدایی از آن سوی تلفن گفت : آقا! یعنی چه اتفاقی افتاده که کودک شما این شکلی شده است؟!

فردای آن روز عده ای در یک جلسه گروهی که بزرگان قوم جمع بودند، تصمیم گرفتند به اتفاق به خانه زن و مرد بروند و از آن ها بخواهند کودک را به باغ وحش تحویل بدهند! زن و مرد توان دل کندن از کودک را نداشتند!

شب بود و باز زن و مرد خوابشان نمی برد . دلشان نمی خواست به حرف های فامیل فکر کنند .اصلا حرف های دیگران برای آنان مفهومی نداشت !

کودک معصومانه همچنان مشغول خوردن شیر مادر بود ، و مادر او را نوازش می کرد . کودکی که با همه کودکان دنیا متفاوت بود . کودک دو پا در عقب داشت ، یک پا در پایین گردن که حالت مثلث به او می داد و سری که تقریبا نیمه انسان و نیمه بز بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:32  توسط احد | 

 

_ اگر یک بار دیگر فرصت زندگی داشتم ، جور دیگری زندگی می کردم!

مرد این ها را گفت و چشم هایش را بست و لحظاتی با خدا حرف زد . خدا حرف های او را شنید و زندگی دوباره به او داد. مرد دوباره جوان شد . می خواست این بار از لحظه لحظه زندگی اش استفاده کند و هیچ لحظه ای را بی هدف سپری نکند . این طور بود که زمان می گذشت . چنان که نفهمید کی عمر دوباره طی شد و باز به آخر خط رسید! دوباره فرصت ها از دست رفته بودند . لحظاتی در خود فرو رفت . بنشیند و با خدا خلوت کند . خواهش کند فرصت دیگری به او بدهد . می دانست بی فایده است . صدایی آمد !... بی اختیار سکوت کرد . صدا گفت : فرصت دیگر؟

نفس مرد بند آمد . چشم هایش آن قدر گرد و گشاد شدند که انگار می خواستند از حدقه بیرون بزنند ! می دانست هیچ امید و راه نجاتی نیست . پلک هایش که روی هم افتادند قطرات ریز و درشت اشک از میان آن ها پایین غلتیدند . لحظه ای باز به فکر فرو رفت : خدایا، یعنی می شود؟!

صدا دوباره آمد: حاضری؟

زیر لب زمزمه کرد: خدایا خواهش می کنم . یک فرصت دیگر!

جناب عزراییل با نگاه به مرد که قالب تهی کرده بود پوزخند زنان دور شد.

رفته رفته حال مرد بهتر شد . خدا برای بار سوم فرصت دیگری به او داد.

نویسنده به این جا که رسید ، صدایی را احساس کرد . صدا گفت : آماده ای؟!

چشم های نویسنده از حدقه بیرون پریدند. انگار توی مخمصه بدی گرفتار شده بود!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:35  توسط احد |