تبليغاتX
مادرم عینک برادرم را به چشم می زند
...............

 

_ لعنت به این سیم های خاردار ! به این پل ها و جاده ها !

جاده ها طولانی و پیچ در پیچ بودند، و مرد شب ها در خواب هایش کابوس می دید . او در تونل های تاریک و طویل پیش می رفت . نفس اش می گرفت ، اما باز دست بردار نبود!

شهر چراغانی بود . صدای دلنشین موسیقی روح را قلقلک می داد. کسی آواز می خواند . مرد، باز دلش می خواست برود .

_ آقا پاسپورت!

_ آقا سربازی رفتی؟

_ آقا شما متعلق به این جا هستید؟

_ کجا دارید می روید؟

و مرد دوست نداشت یک جا باشد. کافی بود لقمه ای نان ، حتی خشک داشته باشد.

و آن روز تصمیم گرفت برود. می دانست ماندن یعنی پایان همه چیز !

روزی به کوه رفت . بالا و بالاتر! در بلندترین نقطه ایستاد . هرچه صدا توی ریه هایش بود ، بیرون ریخت . فریادش تا هفت شهر رفت ! صدایش هفت شبانه روز در آسمان گردید . صدا در گوش هایش می پیچید: لعنت به این سیم های خاردار!

و باز رفت . از جاده ها گذشت . با امواج درهم و خروشان جنگید . به حشکی رسید . از جنگل عبور کرد .

_ این چندمین سیم خاردار است؟

_ و این چندمین پل است؟

مرد دور شده بود . خیلی دور! باید به آن سوی پل می رفت . پل باریک بود و دراز!

فردای آن روز روزنامه ها نوشتند : مردی از روی پل پرید و خودکشی کرد!

در روزنامه ها خبری از دو جنازه دیگر در زیر پل نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:49  توسط احد | 

 

کودک سراپا جیغ بود و فریاد! زن او را توی آغوش گرفت . در کنجی نشست و شروع کرد به شیر دادن . کودک آرام نمی گرفت . فکر کرد بچه اش دل درد دارد. شاید هم جایش را خیس کرده است ! زن چند دقیقه قبل که از سر چشمه باز گشت او را قنداق کرده بود . هوا سرد بود. برف می بارید . زن یخ روی آب چشمه را با سنگی که از شدت سردی به دستش چسبیده بود شکسته بود . با هول و هراس لباس های کودک و ظرف هایش را شسته و کوزه ای آب به دوش به سمت خانه دویده بود . می دانست فریاد کودکش رو به آسمان است! تنور داغ بود . زن دلش می خواست پاهایش را توی تنور فرو ببرد و ساعتی زیر لحاف کرسی دراز بکشد . با عجله دو تکه پارچه را روی هم گذاشت . عادت داشت قدری خاکستر نرم تنور را روی پارچه ها که زبر بودند بریزد تا پوست لطیف کودکش اذیت نشود ! جیغ کودک بیشتر از قبل شد . رنگش سیاه و کبود شده بود! زن چاره ای جز باز کردن قنداقه نداشت . فکر کرد حتما در این فاصله کوتاه که پاهای او را میان پارچه ها پیچیده بود ، جایش را خیس کرده است . کودک را که بلند کرد چشم هایش با دیدن پوست های ور آمده پاهای کودک بر روی پارچه، سیاهی رفت ! زن ، دو دستی بر سرش کوبید! تازه دریافته بود زمان قنداق کردن بچه دست هایش از شدت سرما بی حس بودند و گرمای خاکستر تنور را حس نکرده بود! کودک همچنان گریه می کرد !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:57  توسط احد | 

کودک عجیب

نگاه ها عجیب و غریب بودند . سوال های زیادی توی ذهن آدم ها بود که دلشان می خواست می پرسیدند .اما زن و مرد دلشان نمی خواست به هیچ سوال و عکس العملی جواب بدهند ! زن با علاقه به کودک شیر می داد و مرد می ایستاد به تماشای مادر و کودک . میهمان ها رفته بودند و زن ومرد دلشان می خواست با هم حرف بزنند . اما از روزی که کودک به دنیا آمده بود تا آن روز اغلب سکوت می کردند و فقط به کودک و گاهی هم به همدیگر نگاه می کردند . فامیل و دوستان دست بردار نبودند . هر شب خانه ار آدم های مختلف پر و خالی می شد . موجود تازه متولد شده مثل این که مهره مار با خود داشت . یکی که می رفت ، دیگری می آمد! و باز یکی دیگر! و یا تلفن بود که مدام صدای زنگش درمی آمد!... عاقبت صدایی از آن سوی تلفن گفت : آقا! یعنی چه اتفاقی افتاده که کودک شما این شکلی شده است؟!

فردای آن روز عده ای در یک جلسه گروهی که بزرگان قوم جمع بودند، تصمیم گرفتند به اتفاق به خانه زن و مرد بروند و از آن ها بخواهند کودک را به باغ وحش تحویل بدهند! زن و مرد توان دل کندن از کودک را نداشتند!

شب بود و باز زن و مرد خوابشان نمی برد . دلشان نمی خواست به حرف های فامیل فکر کنند .اصلا حرف های دیگران برای آنان مفهومی نداشت !

کودک معصومانه همچنان مشغول خوردن شیر مادر بود ، و مادر او را نوازش می کرد . کودکی که با همه کودکان دنیا متفاوت بود . کودک دو پا در عقب داشت ، یک پا در پایین گردن که حالت مثلث به او می داد و سری که تقریبا نیمه انسان و نیمه بز بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:32  توسط احد | 

 

_ اگر یک بار دیگر فرصت زندگی داشتم ، جور دیگری زندگی می کردم!

مرد این ها را گفت و چشم هایش را بست و لحظاتی با خدا حرف زد . خدا حرف های او را شنید و زندگی دوباره به او داد. مرد دوباره جوان شد . می خواست این بار از لحظه لحظه زندگی اش استفاده کند و هیچ لحظه ای را بی هدف سپری نکند . این طور بود که زمان می گذشت . چنان که نفهمید کی عمر دوباره طی شد و باز به آخر خط رسید! دوباره فرصت ها از دست رفته بودند . لحظاتی در خود فرو رفت . بنشیند و با خدا خلوت کند . خواهش کند فرصت دیگری به او بدهد . می دانست بی فایده است . صدایی آمد !... بی اختیار سکوت کرد . صدا گفت : فرصت دیگر؟

نفس مرد بند آمد . چشم هایش آن قدر گرد و گشاد شدند که انگار می خواستند از حدقه بیرون بزنند ! می دانست هیچ امید و راه نجاتی نیست . پلک هایش که روی هم افتادند قطرات ریز و درشت اشک از میان آن ها پایین غلتیدند . لحظه ای باز به فکر فرو رفت : خدایا، یعنی می شود؟!

صدا دوباره آمد: حاضری؟

زیر لب زمزمه کرد: خدایا خواهش می کنم . یک فرصت دیگر!

جناب عزراییل با نگاه به مرد که قالب تهی کرده بود پوزخند زنان دور شد.

رفته رفته حال مرد بهتر شد . خدا برای بار سوم فرصت دیگری به او داد.

نویسنده به این جا که رسید ، صدایی را احساس کرد . صدا گفت : آماده ای؟!

چشم های نویسنده از حدقه بیرون پریدند. انگار توی مخمصه بدی گرفتار شده بود!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:35  توسط احد | 
این کار فقط از یک دیوانه برمِی آمد . او دیوانه شده بود ! شب و روز نداشت . خواب های آشفته می دید . شب ها توی خواب چاقویی را توی دستش می گرفت و افراد خانواده را از کوچک تا بزرگ سر می برید ! بعد از کشتن نفر آخر وحشت زده از حال می رفت . به هوش که می آمد در می یافت باز خواب دیده است! زن بیست و پنج سال با مردش اختلاف سن داشت . همیشه اعتراض می کرد چرا پدر و مادرش به این ازدواج رضایت داده اند ! مرد هفتاد ساله بود. زن به بهانه این که می خواهند گشتی در جاده های شمالی شهر بزنند ، مرد را سوار ماشین کرده بود و خیلی از شهر دور شده بودند . مرد گفت : حسته نشدی زن؟ نمی خواهی برگردیم؟ زن دور زد . باز پیش رفت . یک دور دیگر . دنده عقب گرفت .و یاز یک دور دیگرچرحید. زن به دل کویر رسیده بود . ایستادند . مرد گفت : این جا بوی عجیبی می دهد. بوی یک دشت بزرگ است . یک کویر برهوت ! زن خندید . با صدای بلند قهقهه زد! مرد متعجب بود . خنده زن کش آمد .آرام که شد ، گفت: اتفاقا همه جای این جا سرسبز است . اشتباه می کنی، کویر این بو را ندارد! مرد گفت : من کویر را می شناسم ! زن گفت : این بار اشتباه کرده ای! کمی استراحت می کنیم و بر می گردیم! مرد گفت : ممنون که بعد از ماه ها لطف کردی هوایی تازه کنیم! ادامه داد: پوسیدم توی آن اتاق های لعنتی و نمور! زن با صدایی که پر از خنده بود گفت : این جا آزادی . هر قدر دلت می حواهد فریاد بزن . بچرخ . نفس بکش! آن دو از ماشین فاصله گرفته بودند . زن دست مرد را رها کرد . مرد گفت : دور نشو از من ! زن گفت: کار کوچکی دارد . خیلی دور نمی رود ، و شتابان به سمت ماشین رفت . سوار ماشین که شد نفهمید کی ار آن کویر دور شده است. شب از راه می رسید . هیچ جنبنده ای در کویر نبود . زن همان طور که با سرعت پیش می رفت چشم هایش به آسمان افتاد. عقابی در آسمان چرخ می زد. زن توی رختخواب بود . باز داشت یکی یکی افراد خانواده اش را با چاقو می کشت ! و پنج ماه از روزی که مردش ناپدید شده بود ، می گذشت!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:44  توسط احد | 
 
برای فامیل همیشه سوال بود که عمو نصرت برای چه به روستا می رود و مدت ها در آن جا می ماند . خیلی ها سر به سرش می گذاشتند که نکند خبرهایی است و!...

این روزها عمو نصرت باز هوس کرده بود سری به ولایت بزند . در تمام طول راه خاطرات آن سال ها توی ذهنش جا به جا می شد ند . روزی که دختری را نشانش دادند و او یک دل نه صد دل عاشق دختر شد ! رسم بود دختر و پسر همدیگر  را نمی دیدند . عمو  نصرت  دختر  را  دیده بود  و مدام قند توی دلش آب می شد ! خاطرات ساخت دو اتاق کوچک توی زمین کوچکی که برایش مانده بود  ,  خاطرات بارها و بارها رفتن و غصه خوردن های عمو نصرت  ,  همه می آمدند و مثل یک فیلم ,  گاهی رنگی  ,  گاهی سیاه و سفید از مقابل چشم هایش می گذشتند . شب عروسی اش دل تو دلش نبود . یادش آمد خیلی خوشحال بود و امیدوار . با هزاران نقشه برای عروس زیبایش . اما همه چیز رنگ دیگری پیدا کرد . مانده  بود  بماند یا برود ؟!  اگر می رفت دل یکی را  سخت متلاشی می کرد ! جمعیتی را به هم می ریخت ! اگر می ماند خود سخت متلاشی می شد ! چشم های پر از قطرات اشک مادر ,   گونه های سرخ پدر ,   التماس های مادر بزرگ !... ماند و هرگز لب از لب باز نکرد . همین بود که گاهی به ولایت می رفت شاید آرام بگیرد و با دیدن دورادور کسی که برایش فقط یک رویا بود ,   بسوزد و بسازد ! دلش می خواست آرزو کند همسر آسیه ,   دختری که نشانش دادند و دیگری را عروسش کردند ,  بمیرد  شاید او !... هرگز چنین آرزویی را به دلش راه نداد .

هنوز  که  هنوز  است  ,  هیچ کس ,  حتی زن و  بچه های عمو نصرت  هم از دل او خبر ندارند ,  و  نمی دانند  برای چه به ولایت می رود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:28  توسط احد | 
امواج دریا رفته رفته متلاطم می شد. پیرمرد هیچ ماهی ای صید نکرده بود. باز هم مجبور بود که دست خالی برگردد. دیگز توجهی به امواج دریا نداشت . انگار این قایق او نبود که مدام بالا و پایین می رفت . آب به سر و صورت و تمام بدنش می خورد و باز همه چیز تکرار می شد! پیرمرد کلافه بود و خسته و ناامید. بغض سختی به گلویش چنگ زده بود و نمی دانست با چه رویی به خانه برگردد. لحظه ای به خود آمد . راهی برای بازگشت نبود !

وفتی پا به ساحل گذاشت و چشم هایش به موج های درهم و پر ارتفاع افتاد انگار قلبش ایستاد . نقش زمین شد. او قالب تهی کرده بود .

ماهی های ریز و درشت که قایق زا به ساحل رسانده بودند با شور و شادی زیاد به سمت دریا برگشتند . خوشحال بودند که پیرمرد زنده است . می دانستند او آنفدر دل نازک است که هرگز قدرت صید هیچ ماهی ای را ندارد . آرزو کردند وقتی به هوش آمد این بار مرواریدهای چسبیده به زیر قایق را ببیند و با دست پر به خانه اش برگردد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:52  توسط احد | 

 

 

شب تا صبح خواب دیده بود . توی خوابش همه جا و همه چیز سیاه بودند . نمی توانست رنگ ها را تشخیص بدهد . سبز چمنی رنگ دلخواهش بود . آبی آسمان همیشه به او آرامش می داد.حالا فقط رنگ سیاه بود که روی مغزش سنگینی می کرد . بلند شد و نشست . مادرش را صدا کرد . جوابی نیامد . انگار برق رفته بود و تاریکی تمام اتاق را پر کرده بود . دستش را به دیوار گرفت و به سمت آشپزخانه رفت . جای کبریت و شمع ها را می دانست . کبریت را از درون قوطی بیرون آورد و با احتیاط روشن کرد . حرارت کبریت دستش را سوزاند . کبریت از دستش افتاد . یکی دیگر را روشن کرد . این بارهم انگشتش سوخت ! از خیر کبریت و شمع گذشت . به اتاق برگشت و توی رختخوابش دراز کشید . گفت : بیچاره آن ها که چشم ندارند !

 هیچ کس توی خانه نبود . در آن حال گرمایی را از سوی آشپزخانه احساس کرد . کبریتی که از دستش رها شده بود خانه را به آتش کشیده بود ! و او هنوز همه چیز و همه جا را سیاه می دید! گویا فراموش کرده بود چندی قبل بینایی اش را از دست داده است! معلوم نبود کسی به دادش خواهد رسید و یا در میان شعله ها خواهد سوخت!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:19  توسط احد | 

 

آن روز یکی از بدترین روزهای زندگی مرد بود . کسی را از دست می داد که سال ها از ذهنش بیرون نرفته بود. هاینا داشت می رفت! مرد تا آن روز جرئت نکرده بود لب به اعتراف باز کند . بگوید او همه بود و نبودش است! همه هستی اوست! حالا نفس در راه گلویش گیر کرده بود. می خواست داد بزند . به خودش و همه چیز و همه کس ناسزا بگوید .

_ بخت برگشته ، بدبخت ! فلک زده!

هاینا رفته بود . صدها کیلومتر دور و دورتر! او مانده بود و غمی سخت سنگین ! غصه های بی حد و اندازه!

آن روز برای هاینا چیزی نوشت . در انتظار جواب ماند . خبری نشد ! جواب نیامد . بیهوده دل خوش کرده بود ! اندیشید : او از جنس دیگری است . مال دیگری است ! تو  را چه  به چنین هوا و هوس ها؟!

هوا و هوس نبود ! عشق بود و سال ها گرفتاری ! حالا ، او مانده بود و هزاران خیال های درهم . آرزوهای مبهم! سرانجام جواب کوتاه هاینا به دستش رسید: حس تو بهترین حس است ، هر چه هست مورد احترام من است ، تو کار بدی نکردی!

نمی دانست چه کند . می دانست این عشق او را با خود خواهد برد . تا کجا؟ هرگز جرئت نکرد به آن بیاندیشد!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:28  توسط احد | 


فکر کردم اشتباه ديده ام . دوباره نگاه کردم . درست ديده بودم ، زن از توي ماشين زباله که در کنجي از بازارچه ميوه بود چند عدد خيار و يکي دو ميوه را بيرون کشيد . گاهگاهي دور و برش را هم نگاه مي کرد و با سليقه خاصي آنها را توي کيسه هايي که همراهش داشت مي گذاشت . به نظر نمي آمدمحتاج اين چيزها باشد . روسري اش را تا بالاي چشم هايش کشيده بود . بيچاره جوري لباس پوشيده بود که يک وقت آشنايي يا کسي او را در آن حال نبيند ! چند دقيقه اي پشت سرش رفتم ، طوري که متوجه من و نگاههايم نشود ديدم که چگونه از کنار چند مغازه از ميان ميوه هاي خراب چند تايي را سوا کرد و توي کيسه ها ريخت . پرتقال ، خرمالوي لهيده و ...
به خانه که آمدم مادر هنوز بر نگشته بود . دلم هواي يک انار ترش و قرمز کرده بود . بعد هم يکي ـ دو تا خرمالوي رسيده ! بايد سيزي هايي را که مادرم پاک کرده و بسته بندي کرده بود مي بردم و به سبزي فروشي خيابان شکوفه مي دادم . تا خانه ما فاصله زيادي داشت . رفتم . سبزي فروش پولي به من نداد . وقتي برگشتم مادر از هر يک از ميوه هايي که هوس کرده بودم يکي آماده کرده بود . تا رسيدم گفت برات ميوه خريدم . چشم هايم که به کنج اتاق افتاد حس کردم قبلا آن کيسه ها را ديده يودم !نفسم چند لحظه بند آمد . چشم هايم سياهي رفت . بغض با زور زياد توي گلويم گير کرد ، و من در آن حال در حاليکه دلم مي خواست بميرم ،در حال جان دادن ،مي انديشيدم : خداي من ، يعني آن زن مادرم بود ؟
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط احد |